تبليغاتX
تمنا
انتظار
 

یکی قشنگی مزرعه را می بیند و یکی کثیفی پنجره را ؛ این تو

هستی که تصمیم می گیرى چی ببینی. امیدوارم همیشه قشنگ

 ببینی حتی از پشت پنجره کثیف

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19  توسط المیرا  | 

ميلاد باسعادت سلطان علي ابن موسي الرضا(ع) بر همه عاشقان و دوستداران اهل بيت مبارك باد

 بچه آهويي هستم در اين دنياي پر زصياد

                                                 اي امام رضا يا ضامنم شو يا برس به فرياد

براي آنان كه عشق به امام رضا (ع) را روي قلبشان حك كرده اند.

براي آنان كه زيارت امام رضا را فقط براي خودشان مي خواهند .

براي عشق به آن شاهي كه امام بود و سلطاني كه دائم سلطان ايران شد.

براي محبتي كه از خاندان پاكشان چون نوري بر دلهاي ماست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10  توسط المیرا  | 

سلام

امروز خبر بدی شنیدم دختر همسایمون آنفولانزای خوکی گرفته تو بیمارستان بستری شده  ،بذارین بگم قرینطینه شده انقدر که مادرم صدای گریه از حیاط همسایه شنید رفت سر زد ببینه چه اتفاقی افتاده که انقدر شیون می کنن ، وقتی مادرم برگشت گفت: دعا کنید خدا بچه اش رو براش نگه داره ،دلم خیلی سوخت دو تا بچه داره دو تاشون آنفولانزا گرفتن  ازتون می خوام که فقط براشون  دعا کنید.

خیلی مواظب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17  توسط المیرا  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16  توسط المیرا  | 

هر وقت دلمان گرفت به ياد خنده هاي كودكي كمي بخنديم

لبخند بهانه اي است براي زندگي ،لحظه هايت سرشار از اين بهانه


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23  توسط المیرا  | 

شما قادريد تنها در 31 روز كاري كنيد كه موفقيت مثل موم در دستانتان نرم شود
و شما را در بهترين ها بيابند

اين سي و يك روز جادويي را امتحان كنيد
روز اول
از كارهايي كه ناچاري انجام دهي لذت ببـــر.
نق زدن تنها تو را خسته تر مي كند و نمي گذارد كار را درست انجام دهي.
اما اگر با موفقيت مانند يك دوست رفتار كني.
مثل سگ همه جا به دنبالت خــــــواهد بود.


روز دوم
سعي كن كارهايت را از صميم قلب انجام دهي.
نه به صرف اين كه ناچاري انجام دهي.
بايد به كارت ايمان داشته باشي.
يك جريان آب ضعيف ، تنها نيمي از باغچه را آبياري مي كند.

شما قادريد تنها در 31 روز كاري كنيد كه موفقيت مثل موم در دستانتان نرم شود
و شما را در بهترين ها بيابند

اين سي و يك روز جادويي را امتحان كنيد
روز اول
از كارهايي كه ناچاري انجام دهي لذت ببـــر.
نق زدن تنها تو را خسته تر مي كند و نمي گذارد كار را درست انجام دهي.
اما اگر با موفقيت مانند يك دوست رفتار كني.
مثل سگ همه جا به دنبالت خــــــواهد بود.


روز دوم
سعي كن كارهايت را از صميم قلب انجام دهي.
نه به صرف اين كه ناچاري انجام دهي.
بايد به كارت ايمان داشته باشي.
يك جريان آب ضعيف ، تنها نيمي از باغچه را آبياري مي كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11  توسط المیرا  | 

 
برای بعضی ها ....
بعضی‌ها شعرشان سپید است ، دلشان سیاه.بعضی‌ها شعرشان کهنه است ، فکرشان نو.بعضی‌ها شعرشان نو است ، فکرشان کهنه.

بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی.
بعضی‌ها زمین‌ را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند.
بعضی‌ها بقال کتابند.
بعضی‌ها انباردارکتابند.
بعضی‌ها کلکسیونر کتابند.
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است ، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان.
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند.
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند.
بعضی‌ها را باید قاب گرفت.
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد.
بعضی‌ها را باید به آب انداخت.
بعضی‌ها هزار لایه دارند .
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است.
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند اما همفکر جماعت نه.
بعضی‌ها را همیشه یا در بانکها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها همیشه در حسرت پول مریضند.
بعضی‌ها همیشه برای حفظ پول بی‌خوابند.
بعضی‌ها همیشه برای دیدن پول می‌خوابند.
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند.
بعضی‌ها نان جوانی شان را می خورند.
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را می خورند.
بعضی‌ها نان پدرانشان را می خورند.
بعضی‌ها نان خشک و خالی می خورند.
بعضی‌ها اصلا نان نمی خورند.
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند.
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است حق با آنهاست.
بعضی ها فکر می کنند وقتی بلندتر حرف بزنند حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر می کنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت ، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند ، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمامی زندگی‌ شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی ها فاصله پیوندشان مانند پل است ، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است ، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کره زمین و بعضی به وسعت کل هستی.
بعضی ها به پز می گویند پرستیژ
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند و بعضی ها ....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11  توسط المیرا  | 

خداحافظي شايد غمگين ترين شعر

 جهان باشد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20  توسط المیرا  | 

 

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. 
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد. 
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:

« من آدم تاثیرگذارى هستم.»


سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت. 
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. 
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:

ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید. 
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند. 
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند. 
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:

لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. 
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد. 
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١
۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:

امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد. 
می‌توانى تصور کنی؟

او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!

او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:

«من آدم تاثیرگذارى هستم.»

سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم. 
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم. 
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى. 
تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. 
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:

« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.» 
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است
.  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد. 
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند. 
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند. 
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس
 ، درس با ارزشى آموختند:

« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد»

همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید. 
یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم می‌توان فرستاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20  توسط المیرا  | 

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود


نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم



عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد



چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود



پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود



چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش



آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي



مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر



تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود



اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند



يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را



در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري



گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13  توسط المیرا  | 

سلام

آمدم که بگویم امروز وبلاگ من سه ساله شد .

سه سال برای همه مثل باد گذشت ولی برای من طولانی ترین سال های عمرم بود و بهترین سالها ُسالهای انتظار سالهایی که شاید هیچ وقت تکرار نشود تصمیم دارم دیگه از اینجا برم از این خانه ی دلتنگی هام ِهر موقع که صفحه وبلاگم رو روبروی چشمانم باز می کنم تمام خاطرات این وبلاگم روبروی چشمام می آید تمام لحظات خوب و بد رو دوره می کنم که شاید روزی بیاید ولی افسوس کاش دوران دانشجویی دوباره تکرار می شد کاش دوباره دوستانم بودند .....................................................

دوست داشتن یعنی مردن در خود برای زنده شدن در دیگری.  

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23  توسط المیرا  | 

کاش میشد گره از زلف غزل باز کنم

با پر قافیه ها سوی تو پرواز کنم ....

مثل مهتاب نشینم به لب پنجره ات

مست و مغرور بیایی ، سخن آغاز کنم

ماه رویایی من ، خط نزنی اسم مرا

مرغ دریایی چگونه ؟؟ من تورا ناز کنم

دو قدم مانده به تو ، کوچه را گم میکنم

مانده ام با چه زبانی به تو ابراز کنم !

دم آخر شد و من خسته تراز دیروزم

شود آیا گره زلف تورا باز کنم ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13  توسط المیرا  | 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت زیاد از خیابان خلوتی می گذشت. 
ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان، پسركی پاره آجری را به سمت آن مرد پرتاب كرد. 
پاره آجر به اتومبیل آن مرد برخورد كرد. مرد به سرعت توقف كرد و از اتومبیلش پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه سنگینی دیده است. 
به طرف پسرك رفت و او را مورد عتاب قرار داد. 
پسرك گریان و نالان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی كه برادر فلجش روی زمین افتاده بود جلب كند. 
پسرك با گریه گفت: آقا انجا خیابان خلوتی است. 
برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من چون توانایی بلند كردن او را ندارم برای اینكه شما را متوقف كنم مجبور از پاره آجر استفاده كنم و مرد بسیار متأثر شد...
و هرگز در زندگی آنقدر با سرعت حركت نكنید كه دیگران برای جلب توجه شما، پاره آجر به سویتان پرت كنند.
خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند.
اما بعضی از اوقات به او گوش نمی دهیم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود هستیم.
گهگاه برای جلب توجه ما خدا مجبور می شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16  توسط المیرا  | 

 

خدایا یاری کن اگه یه وقتی ، یه روزی یه جایی یه چیزی رو شکستیم ؛ دل نباشه.

 

ممنون که وبلاگ من سر می زنید به این خانه درویشی به این خانه حقیر .

جمله های زیبایی که تا به حال شنیده اید یا خوانده اید  را در قسمت نظرات بگذارید تا با نام خودتان در وبلاگم بگذارم .

با تشکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22  توسط المیرا  | 

امروز حالم از روزهای دیگه بهتره

سرکار با آقایی اشنا شدم که بزرگترین درس زندگیمو بهم داد تا به حال آدمی به صبوری اون تو این دنیا ندیده بودم با همه صبر و اخلاق خوشی که داره می تونه روی همه مسائل تسلط داشته باشه اولش خیلی سخت بود که با محیط کارم کنار بیام چون خیلی رسمی و جدی و خشکه منم آدمی هستم که  پر جنب و جوش ولی توی این یک ماه عادت کردم  روز اول برام سخت بود چون که هیچی زبان بلد نیستم دست و پا شکسته یه چیزاییو می فهمم وقتی سرکار به زبان های مختلف صحبت می کنن از گذشتم پشیمون می شم با خودم می گم کاش به جای این همه سال که دنبال ورزش بودم کلاس زبان می رفتم  ........................

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17  توسط المیرا  | 

هرگاه از غروب بي عاطفه ي شب خسته شدي

به ياد تنها كسي باش كه به ياد توست

سلام

سلامي چو بوي غريبي فاطمه

يكم دير اومدم ولي اومدم كه جاي خالي منو احساس نكنيد.

امسال سال خوبيه، شنيدم كه مي گفتن امسال اگه يك دانه گندم تو بيابان هم بكاري محصول مي ده.

واقعا هم همين طوره امسال اگر كاري رو شروع كنيد مطمئن باشيد كه به بار مي شينه من امسال دنبال كار گشتم و خوشبختانه يك كار خوب پيدا كردم اميد داشتن به زندگي بالاترين نعمت خدا به انسان .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14  توسط المیرا  | 

برو اي غم برو از خونه من      چه مي خواي از دل ديوونه من
برو تا دل سرو سامون بگيره     نزار اين دل به ناکامي بميره
رسوندي جونموبرلب تواي غم    روونه دونه هاي اون دوچشمم
دلم در کام تومرغي اسيره         برو شايد پروبالي بگيره
برو اي غم برو ما را رها کن     برو اي غم برو شرم از خدا کن
نشسته جونه من بر ماتم دل شده کار دل از دست تو مشکل آه  شده کار دل از دست تومشکل
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10  توسط المیرا  | 

سلام

سلامي پر از احساس نا شناخته  احساسي كه شايد هيچ كس تجربه نكرده باشه

امروز از خودم مي خوام بگم از درد و دلم مي خوام بگم .................................

سال 87 با تمام  بد يومني كه براي من داشت گذشت وقتي خاطراتم را مرور مي كنم افسوس گذشته را مي خورم خودمو نصيحت مي كنم كه چرا ؟ چرا نشد ؟ چرا نتونستم ؟ چرا قسمت من خوب برگ نمي خوره همش به در بسته خوردم  در هايي به محكمي  فولاد .

بچه كه بودم خالم مي گفت خوش به حال بچه ها فكر و خيال ندارن دغدغه ندارن  توي اين دنيا خوشن كاش اون روزا بر مي گذشت حتي يك لحظه

 ادم زير اين همه فشار له مي شه تازه مي فهمي كه دنيا ارزش هيچ چيز رو نداره  دنيا بي وفاست ........

فقط از خدا مي خوام كه سال جديد سال خوبي براي من و امثال من باشه

به اميد موفقيت ....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23  توسط المیرا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 11  توسط المیرا  |