|
|
|
|
|
یکی قشنگی مزرعه را می بیند و یکی کثیفی پنجره را ؛ این تو هستی که تصمیم می گیرى چی ببینی. امیدوارم همیشه قشنگ ببینی حتی از پشت پنجره کثیف
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
ميلاد باسعادت سلطان علي ابن موسي الرضا(ع) بر همه عاشقان و دوستداران اهل بيت مبارك باد بچه آهويي هستم در اين دنياي پر زصياد اي امام رضا يا ضامنم شو يا برس به فرياد براي آنان كه عشق به امام رضا (ع) را روي قلبشان حك كرده اند. براي آنان كه زيارت امام رضا را فقط براي خودشان مي خواهند . براي عشق به آن شاهي كه امام بود و سلطاني كه دائم سلطان ايران شد. براي محبتي كه از خاندان پاكشان چون نوري بر دلهاي ماست . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز خبر بدی شنیدم دختر همسایمون آنفولانزای خوکی گرفته تو بیمارستان بستری شده ،بذارین بگم قرینطینه شده انقدر که مادرم صدای گریه از حیاط همسایه شنید رفت سر زد ببینه چه اتفاقی افتاده که انقدر شیون می کنن ، وقتی مادرم برگشت گفت: دعا کنید خدا بچه اش رو براش نگه داره ،دلم خیلی سوخت دو تا بچه داره دو تاشون آنفولانزا گرفتن ازتون می خوام که فقط براشون دعا کنید. خیلی مواظب خودتون باشید. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 17 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
هر وقت دلمان گرفت به ياد خنده هاي كودكي كمي بخنديم لبخند بهانه اي است براي زندگي ،لحظه هايت سرشار از اين بهانه
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
شما قادريد تنها در 31 روز كاري كنيد كه موفقيت مثل موم در دستانتان نرم شود اين سي و يك روز جادويي را امتحان كنيد
شما قادريد تنها در 31 روز كاري كنيد كه موفقيت مثل موم در دستانتان نرم شود اين سي و يك روز جادويي را امتحان كنيد
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11 توسط المیرا
|
|
|||||||||||||||||
|
|
|
|
|
خداحافظي شايد غمگين ترين شعر جهان باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
آموزگارى تصمیم گرفت که از دانشآموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند. « من آدم تاثیرگذارى هستم.» آموزگار به هر دانشآموز سه روبان آبى اضافى داد و از آنها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکى از بچهها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامهریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبانهاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش میکنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینهاش قدردانى کنید. لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید. امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین میکند و به خاطر نبوغ کاریام، روبانى آبى به من داد. او فکر میکند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سینهام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثیرگذارى هستم.» سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه میآمدم، به این فکر میکردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من میخواهم از تو قدردانى کنم. « پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامهاى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.» « انسان در هر شرایط و وضعیتى میتواند تاثیرگذار باشد. » همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشتهاند قدردانی کنید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 13 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
آمدم که بگویم امروز وبلاگ من سه ساله شد . سه سال برای همه مثل باد گذشت ولی برای من طولانی ترین سال های عمرم بود و بهترین سالها ُسالهای انتظار سالهایی که شاید هیچ وقت تکرار نشود تصمیم دارم دیگه از اینجا برم از این خانه ی دلتنگی هام ِهر موقع که صفحه وبلاگم رو روبروی چشمانم باز می کنم تمام خاطرات این وبلاگم روبروی چشمام می آید تمام لحظات خوب و بد رو دوره می کنم که شاید روزی بیاید ولی افسوس کاش دوران دانشجویی دوباره تکرار می شد کاش دوباره دوستانم بودند ..................................................... دوست داشتن یعنی مردن در خود برای زنده شدن در دیگری.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 23 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش میشد گره از زلف غزل باز کنم با پر قافیه ها سوی تو پرواز کنم .... مثل مهتاب نشینم به لب پنجره ات مست و مغرور بیایی ، سخن آغاز کنم ماه رویایی من ، خط نزنی اسم مرا مرغ دریایی چگونه ؟؟ من تورا ناز کنم دو قدم مانده به تو ، کوچه را گم میکنم مانده ام با چه زبانی به تو ابراز کنم ! دم آخر شد و من خسته تراز دیروزم شود آیا گره زلف تورا باز کنم ؟؟؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت زیاد از خیابان خلوتی می گذشت. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا یاری کن اگه یه وقتی ، یه روزی یه جایی یه چیزی رو شکستیم ؛ دل نباشه.
ممنون که وبلاگ من سر می زنید به این خانه درویشی به این خانه حقیر . جمله های زیبایی که تا به حال شنیده اید یا خوانده اید را در قسمت نظرات بگذارید تا با نام خودتان در وبلاگم بگذارم . با تشکر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حالم از روزهای دیگه بهتره سرکار با آقایی اشنا شدم که بزرگترین درس زندگیمو بهم داد تا به حال آدمی به صبوری اون تو این دنیا ندیده بودم با همه صبر و اخلاق خوشی که داره می تونه روی همه مسائل تسلط داشته باشه اولش خیلی سخت بود که با محیط کارم کنار بیام چون خیلی رسمی و جدی و خشکه منم آدمی هستم که پر جنب و جوش ولی توی این یک ماه عادت کردم روز اول برام سخت بود چون که هیچی زبان بلد نیستم دست و پا شکسته یه چیزاییو می فهمم وقتی سرکار به زبان های مختلف صحبت می کنن از گذشتم پشیمون می شم با خودم می گم کاش به جای این همه سال که دنبال ورزش بودم کلاس زبان می رفتم ........................ ادامه دارد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 17 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگاه از غروب بي عاطفه ي شب خسته شدي به ياد تنها كسي باش كه به ياد توست سلام سلامي چو بوي غريبي فاطمه يكم دير اومدم ولي اومدم كه جاي خالي منو احساس نكنيد. امسال سال خوبيه، شنيدم كه مي گفتن امسال اگه يك دانه گندم تو بيابان هم بكاري محصول مي ده. واقعا هم همين طوره امسال اگر كاري رو شروع كنيد مطمئن باشيد كه به بار مي شينه من امسال دنبال كار گشتم و خوشبختانه يك كار خوب پيدا كردم اميد داشتن به زندگي بالاترين نعمت خدا به انسان .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
برو اي غم برو از خونه من چه مي خواي از دل ديوونه من برو تا دل سرو سامون بگيره نزار اين دل به ناکامي بميره رسوندي جونموبرلب تواي غم روونه دونه هاي اون دوچشمم دلم در کام تومرغي اسيره برو شايد پروبالي بگيره برو اي غم برو ما را رها کن برو اي غم برو شرم از خدا کن نشسته جونه من بر ماتم دل شده کار دل از دست تو مشکل آه شده کار دل از دست تومشکل |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلامي پر از احساس نا شناخته احساسي كه شايد هيچ كس تجربه نكرده باشه امروز از خودم مي خوام بگم از درد و دلم مي خوام بگم ................................. سال 87 با تمام بد يومني كه براي من داشت گذشت وقتي خاطراتم را مرور مي كنم افسوس گذشته را مي خورم خودمو نصيحت مي كنم كه چرا ؟ چرا نشد ؟ چرا نتونستم ؟ چرا قسمت من خوب برگ نمي خوره همش به در بسته خوردم در هايي به محكمي فولاد . بچه كه بودم خالم مي گفت خوش به حال بچه ها فكر و خيال ندارن دغدغه ندارن توي اين دنيا خوشن كاش اون روزا بر مي گذشت حتي يك لحظه ادم زير اين همه فشار له مي شه تازه مي فهمي كه دنيا ارزش هيچ چيز رو نداره دنيا بي وفاست ........ فقط از خدا مي خوام كه سال جديد سال خوبي براي من و امثال من باشه به اميد موفقيت ....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23 توسط المیرا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 11 توسط المیرا
|
|
||